کتابخانه

400 نكته از تفسير نور
 246. كسانى كه به واسطه شكم آزمايش شده‏اند(1722)
 
در قرآن، مسأله‏ى شكم و غذا، به عنوان يكى از اسباب آزمايش الهى مطرح شده است، به نمونه‏هاى زير توجّه كنيد:
الف) آدم و حوا در مسأله‏ى غذا شكست خوردند. «لا تقربا هذه الشجرة»(1723)
ب) بنى‏اسرائيل در تحريم صيد ماهى در شنبه‏ها، شكست خوردند. «ولقد علمتم الّذين اعتدوا منكم فى السبت»(1724)
ج) يكى از فرماندهان بنى‏اسرائيل هنگام عبور سربازانش از يك منطقه و رسيدن به نهر، فرمان داد كه از آب آن ننوشند، ولى يارانش جز اندكى، خوردند. «فشربوا منه الاّ قليلاً»(1725)
د) روزه گرفتن، خود يك آزمايش بزرگ است.
ه) نزديك آمدن شكار به حجاج در حالت احرام، كه حقّ صيد ندارند. «تناله أيديكم»
 
 247. بهداشت تغذيه(1726)
 
اسلام مكتب عدل است، نه مثل غربى‏ها افراط در مصرف گوشت را توصيه مى‏كند، و نه مثل بودايى‏ها آن را حرام مى‏داند، و نه مثل چينى‏ها خوردن گوشت هر حيوانى را به هر شكلى جايز مى‏داند. در اسلام براى مصرف گوشت، شرايط و حدودى است، از جمله:
الف: گوشت حيوانات گوشتخوار را نخوريد وداراى آلودگى‏هاى مختلف ميكربى وانگلى و... هستند.
ب: گوشت درندگان را نخوريد، كه روح قساوت و درندگى در شما پيدا مى‏شود.
ج: گوشت حيواناتى كه موجب تنفر عمومى است، مصرف نكنيد.
د: گوشت حيوانى كه هنگام ذبح، نام مبارك خدا بر آن گفته نشده، نخوريد.
ه : گوشت مردار را نخوريد. چون هنگام مرگ حيوان، خون پيش از هر چيز ديگر فاسد شده و ايجاد نوعى مسموميّت مى‏كند، از اين رو حيواناتى كه خفّه شده، شاخ خورده، پرت شده، كتك خورده و دريده شده كه جان دادنشان همراه با بيرون آمدن كامل خون نيست، در اسلام خوردن آنان حرام است.(1727)
امام صادق‏عليه السلام درباره‏ى گوشت مردار فرمود: كسى به آن نزديك نشد مگر آنكه ضعف ولاغرى وسستى وقطع نسل وسكته ومرگ ناگهانى او را گرفت.
خونخوارى رسم جاهليّت بود. اين كار، سبب قساوت قلب و بى‏رحمى مى‏شود، تا حدّى كه خطر كشتن فرزند يا پدر و مادر را به همراه دارد. خونخوار، رفيق ودوست نمى‏شناسد.(1728) لذا خوردن خون حرام است؛ امّا تزريق آن اشكالى ندارد.
سؤال: آيا اجازه‏ى كشتن حيوانات براى مصرف گوشت آنها، با رحمت الهى سازگار است؟
پاسخ: اساس آفرينش بر تبديل وتحوّل است. خاك، گياه مى‏شود، گياه، حيوان مى‏گردد و حيوان به انسان تبديل مى‏شود ونتيجه‏ى اين تبديل‏ها، رشد است.
 
 248. مسابقه در قرآن(1729)
 
سَابِقُواْ إِلَى‏ مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا كَعَرْضِ السَّمَآءِ وَ الْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِينَ ءَامَنُواْ بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ ذَ لِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَآءُ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ‏
براى رسيدن به مغفرتى از پروردگارتان و بهشتى كه پهنايش همچون پهناى آسمان و زمين است و براى كسانى آماده شده كه به خدا و پيامبرانش ايمان دارند بشتابيد، اين فضل خداست، به هر كه بخواهد مى‏دهد و خداوند را فزون بخشى بزرگ است.
1. شركت براى همگان آزاد است. «سابقوا»
2. مورد مسابقه معنويات است. «مغفرة»
3. برگزار كننده آن، خداوند است. «سابقوا»
4. جوايز آن از قبل تعيين شده است. «اُعدّت»
5 . زمان و مكان خاص ندارد. «سابقوا» مطلق است.
6. نوع جايزه و ويژگى‏هاى آن روشن است. «جنّة عرضها كعرض السماء»
7. جايزه بر اساس فضل الهى است. «ذلك فضل اللّه»
8 . در جوايز هيچ گونه محدوديّتى نيست. «ذوالفضل العظيم»
 
249.تفريح در اسلام(1730)
 
 ذَلِكُم بِمَا كُنتُمْ تَفْرَحُونَ فِى الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِ‏ّ وَبِمَا كُنتُمْ تَمْرَحُونَ‏
 اين (عذاب) به خاطر آن است كه در زمين به ناحقّ شادى مى‏كرديد و در ناز و سرمستى به سر مى‏برديد.
 اسلام دين فطرت است و با شادى كردن كه خواسته‏ى غزيزى انسان است، مخالفتى ندارد، آن چه مورد انتقاد است شادى‏هاى نابجاست كه قرآن مواردى از آن را نقل مى‏فرمايد:
 * عده‏اى از اين‏كه به جبهه نمى‏رفتند شاد بودند. «فرح المخلفون بمقعدهم خلاف رسول اللّه»(1731)
 * شادى به خاطر كاميابى‏هاى دنيوى و همراه با غفلت از آخرت. «فرحوا بالحياة الدنيا»(1732)
 * شادى به خاطر كسب ثروت. به قارون گفته شد: «لا تفرح»
 * شادى به خاطر سختى‏هايى كه به مؤمنين مى‏رسد. «اِن تصبكم سيئة فرحوا بها»(1733)
 * شادى به خاطر داشتن از علم. «فرحوا بما عندهم من العلم»(1734)
 اما اگر شادى بر اساس حقّ و لطف الهى و خدمت به مردم و رسيدن به كمالات باشد يك ارزش است. «قل بفضل اللّه و برحمته فبذلك فليفرحوا»(1735)
 
 250. مشورت و مشاوره(1736)
 
وَالَّذِينَ اسْتَجَابُواْ لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُواْ الصَّلَوَةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَى‏ بَيْنَهُمْ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ‏
و كسانى كه دعوت پروردگارشان را اجابت كرده و نماز را بر پا داشته و كارشان با مشورت ميانشان انجام مى‏گيرد و از آنچه روزيشان داده‏ايم انفاق مى‏كنند.
طلحه و زبير به حضرت على‏عليه السلام گفتند: ما به شرطى با تو هستيم كه در هر كار با ما مشورت كنى، زيرا حساب ما از ديگران جداست، حضرت فرمودند: «نظرتُ فى كتاب اللّه و سنّة رسوله فامضيت ما دلاّنى عليه و اتبعته و لم احتج الى آرائكما فيه ولا رأى غيركما ولو وقع حكم ليس فى كتاب اللّه بيانه ولا فى السنّة برهانه و احتيج الى المشاورة فيه لشاورتكما فيه»(1737) من در كتاب خدا و سنّت رسول او نگاه مى‏كنم هر چه بود پيروى مى‏كنم و نيازى به رأى و مشورت شما و ديگران ندارم ولى هرگاه امرى بود كه در كتاب و سنّت برهانى بر آن نداشتم و نياز به مشورت بود با شما مشورت خواهم كرد.
 در آيه 38، نظام شورى‏ براى اداره امور جامعه مورد تأكيد قرار گرفته و به همين جهت اين سوره شورى نام گرفته است. ما نيز به همين مناسبت، بخشى از روايات در باب مشورت و شورى را در اينجا مى‏آوريم.(1738)
 1. «شاور العلماء الصالحين» با دانشمندان وارسته مشورت كن.
 2. «واجعل مشورتك من يخاف اللّه» در مشورت خود كسانى را قرار ده كه خدا ترس باشند.
 3. «شاور المتّقين الّذين يؤثرون الاخرة على الدنيا» با اهل تقوا كه معاد را بر معاش ترجيح مى‏دهند مشورت نما.
 4. «خير من شاورت ذوى النهى والعلم و اولوا التجارب و الحزم» با عقلايى كه داراى علم و تجربه هستند مشورت كن.
 5. «لا تدخلّن فى مشورتك بخيلاً و لا جباناً و لا حريصا» با افراد بخيل و ترسو و حريص مشورت مكن.
 6. «رأى الرجل على قدر تجربته» ارزش هر رأى به مقدار تجربه صاحب رأى است.
 7. «أن يكون حرّاً متديّناً صديّقاً و ان تطلعه على سرّك» با افرادى مشورت كن كه راستگو باشند و وابستگى نداشته باشند و او را بر راز خود آگاه كن تا بتواند رأى جامع و كامل ارائه دهد.
 8. «مشاورة العاقل الناصح رشد و يمن و توفيق من اللّه» در مشورت با عاقل خيرخواه رشد و بركت و توفيق الهى است.
 9. «شاور فى امورك من فيه خمس خصال...» در كارهاى خود با كسى مشورت كن كه در او پنج خصلت باشد: عقل، علم، تجربه، خيرخواهى و تقوا.
 سؤال: چرا در نامه 31 نهج البلاغه از مشورت با زنان نهى شده است؟
 پاسخ: مشورت تابع جنسيّت نيست، بلكه تابع معيار و ملاك است. امام على‏عليه السلام مى‏فرمايد: «فانّ رأيهن الى افن» چون زن عاطفى و احساساتى است، معمولاً رأى و نظر او استدلالى نيست. لذا در حديث ديگرى مى‏فرمايد: هرگاه تجربه‏اى از عقل و كمال يك زن داشتيد، با او مشورت كنيد. بنابراين دليل نهى از مشورت با زنان، سستى رأى بوده است و هرگاه مردى نيز اين گونه باشد نبايد مورد مشورت قرار گيرد.
 سؤال: با اينكه قرآن مى‏فرمايد: اكثر مردم اهل انديشه نيستند، «اكثرهم لا يعقلون»(1739)، «اكثرهم لا يعلمون»(1740)، بسيارى از آنان فاسقند، «اكثرهم فاسقون»(1741) و بسيارى در برابر حقّ تسليم نيستند، «اكثرهم للحق كارهون»(1742) پس سفارش به مشورت براى چيست؟
 پاسخ: قرآن اكثريّتِ مردمى را در نظر دارد كه گرفتار شرك و فساد و هوس هستند و هرگز مرادش «اكثر المتّقين» و «اكثر المؤمنين» نيست.
 فوايد مشورت:
 1- احتمال خطا را كم مى‏كند.
 2- استعدادها را شكوفا مى‏كند.
 3- مانع استبداد مى‏شود.
 4- مانع حسادت ديگران است. اگر با مشورت كامياب شديم چون ديگران رشد ما را در اثر فكر و مشورت خودشان مى‏دانند نسبت به ما حسادت نمى‏ورزند. فرزندى كه رشد مى‏كند هرگز پدرش به او حسادت نمى‏ورزد، چون رشد او را بازتابى از رشد خود مى‏داند.
 5 - امداد الهى را به دنبال دارد، در فرهنگ دينى ماست كه «يداللّه مع الجماعه»
 6- استفاده از آراء ديگران طرح را پخته و جامع مى‏كند. «من شاور الرجال شارك فى عقولها»
 7- مشورت نوعى احترام به مردم است، ممكن است در مشورت حرف تازه‏اى به دست نيايد ولى احترام به شخصيّت مردم است.
 8 - وسيله شناخت ديگران است. تا مرد سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد با مشورت مى‏توان درجه علمى و فكرى و تعهّد و برنامه ريزى افراد را شناخت.
 سؤال: آيا مشورت پيامبر با مردم جنبه ظاهرى داشت؟
 پاسخ: هرگز، زيرا اگر مشورت مى‏فرمود و خلاف آن را انجام مى‏داد نه تنها به امّت احترام نگذاشته بود، بلكه به نوعى روح آنان را جريحه‏دار مى‏كرد.
 پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در جنگ‏هاى بدر، اُحد، خندق، حديبيه، جنگ با بنى‏قريظه و بنى‏نظير و فتح مكّه و جنگ تبوك با مسلمانان مشورت فرمود.
 مشورت در مسائلى است كه مربوط به مردم باشد، ولى در امورى كه مربوط به خداوند است نظير بعثت، امامت و عبادت، جاى مشورت نيست. نماز پيمان الهى است، «الصلاة عهد اللّه» عهد خدا را بايد انجام داد و نيازى به مشورت ندارد. امامت و رهبرى امّت نيز عهد الهى است، زيرا همين كه حضرت ابراهيم از خداوند درخواست كرد كه نسل او رهبر جامعه شود، خداوند فرمود: رهبرى و امامت پيمان و عهد من است و سپردن آن مربوط به گزينش من است نه دعاى تو و اگر از شخصى ظلمى سربزند لايق رهبرى نيست، «لاينال عهدى الظالمين» پس در رهبرى امّت، بايد تسليم او باشيم، چنانكه قرآن مى‏فرمايد: «انى جاعلك للناس اماماً» امامت به انتخاب من است.
 
 251. شير، غذاى كامل(1743)
 
وَإِنَّ لَكُمْ فِى الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُّسْقِيكُم مِّمَّا فِى بُطُونِهِ مِن بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَّبَناً خَالِصاً سَآئِغاً لِّلشَّارِبِينَ
 و بى‏گمان براى شما در (آفرينش) چهارپايان عبرتى است، ما شما را از آنچه در درون آنهاست، از ميان غذاهاى هضم شده و خون، شير خالصى كه براى نوشندگان گوارا است سيراب مى‏كنيم.
خداوند، نه تنها از لابلاى ابر آسمان‏ها، آبى كه مايه حيات است نازل مى‏كند، بلكه از لابلاى درون حيوانات، شيرى كه مايه حيات است، خارج مى‏كند.
شير، يك غذاى كامل است كه هم به جاى آب است و هم به جاى غذا و تمام نيازهاى بدن را تأمين مى‏كند. در روايات مى‏خوانيم: شير، عقل را زياد، ذهن را صفا، چشم را روشنى، قلب را تقويت، پشت را محكم، و فراموشى را كم مى‏كند.
چهارپايان، تنها وسيله‏ى تأمين نيازهاى مادّى ما نيستند، بلكه مى‏توانند وسيله‏ى تكامل معنوى و رشد ايمانى ما باشند.
راستى خدايى كه شير را از دل علف بيرون مى‏كشد، نمى‏تواند در قيامت، انسان را از دل خاك بيرون كشد؟! خدايى كه شير خالص را از لابلاى خون و غذاى هضم شده، استخراج مى‏كند، نمى‏تواند اعمال صالح را از ساير كارها جدا كند؟.
تبديل علف به شير، نياز به دستگاه پالايش، ميكروب زدايى، حذف مواد مضرّ، امكانات شيرين كننده، گرم كننده، چرب كننده و رنگ كننده و لوله‏كشى در بدن چهارپايان دارد. چگونه است كه يك پالايشگاه نفت، مهندس لازم دارد؛ امّا پالايشگاه شير، خالق نمى‏خواهد؟ «ان لكم فى الانعام لعبرة»
انسان‏هاى خالص، كسانى هستند، كه از لابلاى فراز و نشيب‏ها و خطوط سياسى و مسائل اجتماعى، و دوستان گوناگون، عبور كنند؛ امّا نه رنگ آنان را بپذيرند و نه بوى آنها را. «من بين فرث و دمٍ لبناً خالصاً»
شرط گوارايى نوشيدنى‏ها، خالص بودن است. آرى، آب‏هاى آشاميدنى زمانى گوارا است كه از هرگونه آلودگى خالص باشند. «خالصاً سائغاً للشاربين»
گوارا بودن، بايد براى همه‏ى مصرف كنندگان باشد، نه تنها انسان‏ها، و لذا نفرموده: «سائغاً لكم» بلكه فرمود: «سائغاً للشاربين».
در دنياى متمدّن امروز، ديده و شنيده شد كه كشورهاى متمدّن آنچه را تاريخِ مصرفش گذشته است براى آوارگان و درماندگان ارسال مى‏كنند!
مصرف شير توسط انسان، نشان‏دهنده آن است كه كسى كه حيوان را آفريد و شير را در درون آن ساخت، همان كسى است كه ما را آفريد و نيازهاى ما را مى‏دانست. «نسقيكم ممّا بطونه»
حضرت على‏عليه السلام در نامه 25 نهج‏البلاغه به مسئول جمع‏آورى زكات مى‏نويسد: وقتى براى جمع‏آورى زكات مى‏روى بايد اصولى را مراعات كنى، از جمله آنكه مقدارى شير در پستان حيوان باقى بگذارى تا نوزادان بى‏بهره نباشند. ميان حيوان و نوزادش جدايى نينداز و در مسير راه، به حيواناتِ خسته استراحت بده و آنها را از خوردن آب و علف باز مدار.
 كتك زدن به حيوان، شير دوشيدن با ناخن بلند، بهره‏كشى بيش از حدّ از حيوان و هرگونه ظلمى به حيوان ممنوع است. در قرآن مى‏خوانيم: حضرت سليمان با آن همه عظمتش كه جنّ وانس تحت فرمان او بودند، به حيوانات ملاطفت نموده ودست مباركش را به گردن و پاى آنها مى‏كشيد. «فطفق مسحاً بالسّوق و الاعناق»(1744)
 
 252. آفات بى‏حجابى و بدحجابى(1745)
 
 1. رونق گرفتن چشم چرانى و هوسبازى.
 2. توسعه‏ى فساد و فحشا.
 3. سوء قصد و تجاوز به عنف.
 4. باردارى‏هاى نامشروع و سقط جنين.
 5. پيدايش امراض روانى و مقاربتى.
 6. خودكشى و فرار از خانه در اثر آبروريزى.
 7. بى مهرى مردان چشم چران نسبت به همسران خود.
 8. بالا رفتن آمار طلاق و تضعيف روابط خانوادگى.
 9. رقابت در تجمّلات.
 10. ايجاد دلهره براى خانواده‏هاى پاكدامن.
 «والحمد للّه ربّ العالمين»

1722) ذيل آيه 94 سوره مائده.
1723) بقره، 35.
1724) بقره، 65.
1725) بقره، 249.
1726) ذيل آيه 3 سوره مائده.
1727) تفسير نمونه، ج‏4، ص‏259.
1728) تفسير الميزان.
1729) ذيل آيه 21 سوره حديد.
1730) ذيل آيه 75-76 سوره غافر.
1731) توبه، 81.
1732) رعد، 26.
1733) آل عمران، 120.
1734) غافر، 83.
1735) يونس، 58.
1736) ذيل آيه 38-39 سوره شورى.
1737) شرح نهج‏البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7ص 41.
1738) بحار، ج‏72، ص‏105.
1739) مائده، 103.
1740) انعام، 37.
1741) توبه، 8.
1742) مؤمنون، 70.
1743) ذيل آيه 66 سوره نحل.
1744) ص، 33.
1745) ذيل آيه 59 سوره احزاب.
<<<  صفحه قبل  <<      « [صفحه 51]»      >>  صفحه بعد  >>>

فهرست
سخن ناشر
مقدّمه مؤلف
توحيد ... (نكات 1 تا 5)
توحيد ... (نكات 6 تا 10)
توحيد ... (نكات 11 تا 15)
توحيد ... (نكات 16 تا 20)
توحيد ... (نكات 21 تا 25)
توحيد ... (نكات26 تا 30)
توحيد ... (نكات 31 تا 35)
توحيد ... (نكات 36 تا 42)
نبوت (نكات43 تا 48)
نبوّت (نكات 49 تا 53)
نبوّت (نكات 54 تا 58)
نبوّت (نكات 59 تا 63)
نبوّت (نكات 64 تا 68)
نبوّت (نكات 69 تا73)
نبوّت (نكات 74 تا 78)
نبوّت (نكات 79 تا 83)
معاد (نكات 84 تا 88)
معاد (نكات 89 تا 93)
معاد (نكات 94 تا 98)
معاد (نكات 99 تا 103)
معاد (نكات 104 تا 108)
معاد (نكات 109 تا 113)
معاد (نكات 114 تا 118)
معاد (نكات 119 تا 123)
معاد (نكات 124 تا 127)
عبادى (نكات 128 تا 132)
عبادى (نكات 133 تا 137)
عبادى (نكات 138 تا 142)
عبادى (نكات 143 تا 150)
اجتماعى (نكات 151 تا 155)
اجتماعى (نكات 156 تا 160)
اجتماعى (نكات 161 تا 165)
اجتماعى (نكات 166 تا 170)
اجتماعى (نكات 171 تا 175)
اجتماعى (نكات 176 تا 180)
اجتماعى (نكات 181 تا 185)
اجتماعى (نكات 186 تا 190)
اجتماعى (نكات 191 تا 195)
اجتماعى (نكات 196 تا 200)
اجتماعى (نكات 201 تا 205)
اجتماعى (نكات 206 تا 210)
اجتماعى (نكات 211 تا 215)
اجتماعى (نكات 216 تا 220)
اجتماعى (نكات 221 تا 225)
اجتماعى (نكات 226 تا 230)
اجتماعى (نكات 231 تا 235)
اجتماعى (نكات 236 تا 240)
اجتماعى (نكات 241 تا 245)
اجتماعى (نكات 246 تا 252)
فضايل ... (نكات 253 تا 257)
فضايل ... (نكات 258 تا 262)
فضايل ... (نكات 263 تا 267)
فضايل ... (نكات 268 تا 272)
فضايل ... (نكات 273 تا 277)
فضايل ... (نكات 278 تا 282)
فضايل ... (نكات 283 تا 287)
فضايل ... (نكات 288 تا 292)
فضايل ... (نكات 293 تا 296)
تربيتى عرفانى (نكات 297 تا 301)
تربيتى عرفانى (نكات 302 تا 306)
تربيتى عرفانى (نكات 307 تا 311)
تربيتى عرفانى (نكات 312 تا 316)
تربيتى عرفانى (نكات 317 تا 321)
تربيتى عرفانى (نكات 322 تا 326)
تربيتى عرفانى (نكات 327 تا 331)
تربيتى عرفانى (نكات 332 تا 336)
تربيتى عرفانى (نكات 337 تا 341)
تربيتى عرفانى (نكات 342 تا 346)
معارف (نكات 347 تا 351)
معارف (نكات 352 تا 356)
معارف (نكات 357 تا 361)
معارف (نكات 362 تا 366)
معارف (نكات 367 تا 371)
معارف (نكات 372 تا 376)
معارف (نكات 377 تا 381)
معارف (نكات 382 تا 386)
معارف (نكات 387 تا 391)
معارف (نكات 392 تا 396)
معارف (نكات 397 تا 401)
معارف (نكات 402 تا 406)
معارف (نكات 407 تا 411)
معارف (نكات 412 تا 416)
معارف (نكات 417 تا 421)
معارف (نكات 422 تا 426)