کتابخانه

گناه شناسي
 يكى از توجيهاتى كه روى گناه را مى‏پوشاند و گنهكار را در گناهش، گستاخ مى‏كند، توجيهات فرهنگى است مانند اينكه:
 1- بى‏سواد بودم و نمى‏دانستم. اين توجيه نيز از توجيهات بى‏اساس است چرا كه خداوند از يكسو به انسان عقل و فطرت و وجدان داده كه چراغ‏هاى درونى او هستند و گناه را از غير گناه به او مى‏فهمانند و از سوى ديگر پيامبران و امامان و اولياى خدا حجت را بر او تمام كرده‏اند و راه و چاره را به او نشان داده‏اند و او خودش سستى و كندى كرده و به راه راست نرفته است.
 در قرآن در سوره انعام مى‏خوانيم:
 «قُل لِلّه الحُجّة البالِغة»(314)
 «بگو براى خدا دليل رسا و قاطع است.»
 شخصى از امام صادق عليه السلام پرسيد: تفسير اين آيه چيست؟
 آن حضرت در پاسخ فرمود:
 خداوند در روز قيامت به بنده خود مى‏گويد: اى بنده من! آيا مى‏دانستى؟ (و گناه كردى) اگر بگويد: آرى مى‏فرمايد: چرا آنچه مى‏دانستى، عمل نكردى؟ و اگر بگويد: نمى‏دانستم، مى‏گويد: چرا ياد نگرفتى، تا عمل كنى؟
 در اين وقت او در برابر بازخواست خدا، فرومى‏ماند، اين است حجت بالغه‏ى خدا.(315)
 نتيجه اينكه: با توجيهِ بى‏سواد بودم و نفهميدم، نمى‏توان از زير بار مسئوليت فرار كرد و با آن همه چراغ، بيراهه رفتن نتيجه‏اش به چاه مجازات افتادن است.
 2- يكى از توجيهات فرهنگى افتخار به نژاد است. افرادى به اتكاى حسب و نسب خود، گناه مى‏كنند، مثلاً با مؤمنى نزاع كرده و قهر نموده و وقتى او را دعوت به اصلاح مى‏كنى، در پاسخ مى‏گويد: من با اين موقعيت و پرستيژِ خانوادگى بيايم و با فلان كس آشتى كنم؟ «تحقيرِ مؤمن» كه از گناهان بزرگ است را انجام مى‏دهد، بخاطر اينكه خودش در يك خاندان اشرافى بوده است. چنانكه در صدر اسلام مشركان متكبر افرادى چون بلال و صهيب و جويبر را كه به اسلام گرويده بودند، اراذل مى‏خواندند و بعضى از سران مسلمان‏نما، سلمان را تحقير مى‏كردند.
 شيطان كه مطرود درگاه خدا شد، به نژاد خود افتخار كرد، و همين باعث گرديد كه از فرمان خدا در مورد سجده آدم سرپيچى نمود؛
 «قالَ ما مَنَعَك اَلاّ تَسجُد اِذ اَمرتُك قالَ اَنَا خيرٌ مِنه خَلقتَنى من نار و خَلقتَه من طِين»(316)
 «خداوند به شيطان فرمود: چه چيز مانع شد كه سجده كنى در آن هنگام كه به تو فرمان دادم؟ گفت: من از او بهترم مرا از آتش آفريده‏اى و او را از خاك.»
 آنانكه معيار برترى را نژاد و حسب و نسب مى‏دانند، در حقيقت از شيطان پيروى مى‏كنند، زيرا خداوند معيار برترى را به تقوا و دورى از گناه مى‏داند نه نژاد و حسب و نسب.
 تعصب‏هاى غلط را نيز مى‏توان از اين مقوله شمرد. در زمان جاهليت دختران را با كمال بى‏رحمى زنده‏بگور مى‏كردند. حتى اگر دختر بزرگ شده و به حد بلوغ رسيده بود، باز او را زنده‏بگور مى‏كردند.
 منطقشان اين بود كه: ممكن است جنگى بشود و دختر را اسير كنند و ببرند و آن دختر در قبيله‏اى ديگر داراى فرزند شود(317) با همين توجيه بى‏اساس هزاران دختر بى‏گناه را فجيعانه مى‏كشتند و گودالى حفر كرده و آنها را زنده در آن انداخته و به رويشان خاك مى‏ريختند. به آه و ناله و گريه آنان، رحم نمى‏كردند.
 آرى! گاهى توجيه گناه، آنچنان گناه را عادى و همگانى مى‏كند، كه عمل شنيعى به عنوان سنت عمومى اجرا مى‏شود. و بقدرى افكار را مسخ مى‏كند كه وقتى مى‏شنيدند خدا دختر به آنها داده صورتشان از شدت شرم سياه مى‏شد و به اين فكر مى‏افتادند كه او را مخفيانه نگه‏دارند تا در خاك پنهان سازند. چنانكه اين مطلب از آيه 58 سوره‏ى نحل و 17 زخرف استفاده مى‏شود.
 3- از توجيهات فرهنگى كج فهمى است، به زن مى‏گويى حجابت را حفظ كن، و به مرد مى‏گويى چشم چرانى نكن، در پاسخ مى‏گويند: برو بابا قلبت پاك باشد!. به خيال اينكه قلب پاك كافى است، و به عمل خود توجه ندارند.
 مى‏گويى زن و مرد در عروسى با هم مخلوط نباشند. در جواب مى‏گويد: ما با هم خواهر و برادريم!، و به همين منوال گناهانى انجام مى‏دهند. و يا توجيهاتى مانند: فلان حرام مانعى ندارد چون عروسى است، مهمانى است، جوانى است، عيد است، بچه است، بگذار هر كارى مى‏كند بكند و مانند اين توجيهات كه بر اثر كج فهمى است، خيال مى‏كند عروسى و مهمانى و... حرام خدا را حلال مى‏كند.
 گاهى مى‏گويد: من سوگند ياد كرده‏ام با فلانى قهر باشم، يا مى‏گويد سوگند ياد كرده‏ام كه ديگر واسطه ازداوج بين افراد نشوم، چون در يك موردى مثلاً بد شده است. اين سوگندها، غلط است، زيرا متعلق سوگند بايد ترجيح داشته باشد يعنى وجودش بهتر از عدمش باشد.
 اگر كسى سوگند ياد كند كه سيگار بكشد، سوگندش غلط است، ولى اگر سوگند ياد كند كه سيگار نكشد، در اين صورت سوگندش درست است. زيرا ترك سيگار بهتر از كشيدن سيگار است.
 در آستانه‏ى پيروزى انقلاب اسلامى عده‏اى از سران ارتش رژيم ستم‏شاهى پرسيده بودند، ما قسم خورده‏ايم كه از شاه حمايت كنيم، امام خمينى قدس سره فرمودند: «سوگند شما از نخست باطل بوده است.»
 به هر حال گناهانى نيز بر اثر توجيهاتى كه از كج فهمى نشات گرفته در جامعه انجام مى‏شود.
 برخورد امام صادق عليه السلام با يك توجيه‏گر
 امام صادق عليه السلام درباره‏ى «هدايت و صراط مستقيم» سخن مى‏گفت، تا اينكه فرمود: كسى كه از هوس‏هاى نفسانى پيروى كند و خودرأى باشد، همچون آن شخص است كه شنيدم افراد تهى مغز و نادان به او احترام شايانى مى‏كنند، و از فضايل او مى‏گويند، آنقدر از فضايل او گفتند كه مشتاق ديدار او شدم، تصميم گرفتم كه به طور ناشناس او را از نزديك ببينم و كارهايش را بسنجم و به درجات عالى مقام معنوى او آگاه گردم. به دنبال او رفتم، از دور ديدم جمعيت بسيارى از عوام جاهل و خشك مغز به او مجذوب و خيره شده‏اند، سر و صورتم را پوشاندم كه كسى مرا نشناسد نزديك او رفتم و كاملاً روش مردم و آن شخص را تحت نظر گرفتم ديدم آن شخص همواره با نيرنگ‏هاى خود آن عوام را مى‏فريبد.
 تا اين كه او از مردم جدا شد و مردم هم پراكنده شدند و دنبال كار خود رفتند. ولى من به صورت ناشناس به دنبال آن شخص فريبكار حركت كردم و او را تحت نظر گرفتم ديدم به يك نانوايى رسيد نانوا را غافل كرد و دو عدد نان برداشت، با خود گفتم شايد آن دو نان را خريدارى نمود.
 سپس از آنجا گذشت و به انار فروشى رسيد و او را سرگرم حرف‏هاى خود كرد وقتى كه او غافل گرديد، دو عدد انار دزديد.
 من از اين كار او تعجب كردم در عين حال گفتم شايد آن دو انار را خريده باشد، ولى با خود گفتم: منظورش از اين كار چيست؟ او از آنجا رفت و من به دنبالش، بطورى كه نفهمد رفتم. ديدم او به بيمارى رسيد دو نان و دو انار را نزد او گذاشت و از آنجا رفت و من هم به دنبالش حركت كردم تا اينكه ديدم او در بيابان به يك آلونك وارد شد. نزد او رفتم و به او گفتم: اى بنده خدا! آوازه تو را شنيدم مردم از تو تعريف مى‏كردند، مشتاق ديدارت شدم امروز تو را يافتم. و تحت نظر گرفتم، ولى كارهايى از تو ديدم كه قلبم را پريشان كرد، سؤالى دارم، جوابش را بده، بلكه قلبم آرام گيرد. گفت: سؤال تو چيست؟
 گفتم: ديدم به نانوايى رفتى و دو نان برداشتى و سپس به انار فروشى رفتى و دو عدد انار دزديدى!!
 به من گفت: قبل از هر چيز بگو بدانم تو كيستى؟
 گفتم: يكى از فرزندان آدم عليه السلام هستم و از امت رسول خداصلى الله عليه وآله مى‏باشم. گفت: توضيح بده كه تو كيستى؟ و از كدام خاندان هستى؟.
 گفتم: مردى از خاندان نبوت هستم؟
 گفت: در كجا سكونت دارى. گفتم: در مدينه.
 گفت: شايد تو همان جعفربن محمد باشى؟ گفتم: آرى.
 معترضانه به من گفت: حسب و نسب و بستگى تو به خاندان نبوت، هيچ سودى به حال تو نخواهد داشت. چرا كه علم به معارف جد و پدرت را ترك كرده‏اى و آنچه را كه لازم است ستوده شود، به آن ناآگاه مى‏باشى.
 گفتم: آن چيست (كه به آن جاهل هستم و بى احترامى كرده‏ام؟)
 گفت: آن، قرآن كتاب خداست.
 گفتم: به كجاى قرآن ناآگاهم؟!!
 گفت: توجه به اين آيه ندارى كه خداوند مى‏فرمايد:
 «مَن جاءَ بِالحَسنَة فَلَه عَشرُ اَمثالِها، و مَن جاءَ بِالسَّيّئة فَلا يُجزى‏ الاّ مِثلَها»(318)
 «هر كس كار نيكى بياورد ده برابر آن پاداش خواهد داشت و هر كس كار بدى بياورد جز به مقدار آن كيفر نخواهد ديد.»
 من دو عدد نان و دو عدد انار دزدى كردم مطابق اين آيه جمعاً چهار گناه انجام دادم و وقتى آن نان و انارها را به فقير صدقه دادم، براى هر صدقه ده پاداش به من مى‏رسد، بنابراين چهل پاداش به من رسيد، چهار گناه را از چهل كم مى‏كنم، 36 ثواب براى من خواهد ماند!!.
 امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد: وقتى كه اين سخن را از او شنيدم گفتم:
 «ثَكَلتكَ اُمّك اَنتَ الجاهِل بِكتابِ اللّه، اَما سَمِعتَ انّه عزّوجلّ يَقول: اِنّما يَتَقبّلُ اللّه مِنَ المُتّقين»(319)
 «مادرت به عزايت بنشيند، اين تو هستى كه به دستورات قرآن جاهل هستى، آيا نشنيده‏اى كه خداوند در قرآن مى‏فرمايد: بى‏گمان خداوند، عمل افراد پرهيزكار را مى‏پذيرد.»
 آنطور كه تو توجيه مى‏كنى درست نيست بلكه حقيقت اين است كه تو دو نان و دو انار دزديدى، جمعاًچهار گناه كردى و آنها را بدون اجازه صاحبش صدقه دادى. چهار گناه ديگر نمودى و در مجموع مرتكب هشت گناه شدى بى‏آنكه چهل پاداش به تو برسد و طلبكار 36 پاداش از خدا باشى!!.
 امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد: وقتى اين سخن را به او گفتم او هاج‏وواج و سردرگم شد و مرا مى‏نگريست، سپس از او جدا شدم.
 آنگاه امام صادق عليه السلام فرمود:
 «بمثل هذا التاويل القبيح المستكره يَضِلُّونَ و يُضِلُّون...»
 «به مانند اين گونه توجيه‏هاى زشت و ناپسند، مردم را گمراه مى‏كنند و خود گمراه مى‏شوند.»
 سپس مثال ديگرى از اين نوع توجيهات آورد، در مورد غلط اندازى معاويه درباره قتل عمار ياسر كه گفت: على عليه السلام او را كشته نه من، زيرا على عليه السلام او را به ميدان فرستاده است، ولى حضرت على عليه السلام جوابش را داد كه اگر اين سخن معاويه درست باشد، بايد بگوييم پيامبر صلى الله عليه وآله حمزه را كشت، زيرا رسول خدا صلى الله عليه وآله حمزه را به ميدان جنگ فرستاد.(320)
 از اين جريان عجيب، چند مطلب بدست مى‏آيد:
 1- گاهى توجيهات بقدرى خطرناك است كه حتى انسان را به وادى تفسير به راى و دستبرد به كتاب خدا، مى‏كشاند، به گونه‏اى كه قرآن در دست توجيه‏گر جاهل و بى‏فرهنگ، همچون موم يا خميرى مى‏شود كه به دلخواه خود، هرگونه خواست، آن را درمى‏آورد، و امام صادق عليه السلام با بيان خود، هشدار داد و اعلام خطر نمود، كه افراد كج فهم مبادا به اين وادى وارد شوند.
 2- قبلاً گفتيم از عنوان افشاگرى نبايد سوء استفاده شود، ولى جريان فوق يكى از مواردى است كه افشاگرى لازم است و امام صادق عليه السلام آن مرد كج‏انديش و منحرف را افشا كرد و انحرافات او را بر ملا ساخت تا مردم فريب او را نخورند حتى در پايان اين توصيه را كرد و فرمود:
 «طوبى للذين هم كما قال رسول الله يحمل هذا العلم من كل خلف عُدوله و ينفون عنه تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين»
 «خوشا به حال آن كسانى كه در راستاى سخن رسول خدا صلى الله عليه وآله قدم بر مى‏دارند كه حضرت در شان آنها فرمود: علم دين را از افراد عادل و مطمين از گذشتگان، در بر مى‏گيرند و بوسيله آن علم امور تحريف شده گزافه‏گويان و نسبت‏هاى نارواى باطل گرايان و بافته‏هاى خود در آورده‏ى نادانان را از خود (وجامعه) دور مى‏سازند.»
 اين روش امام صادق عليه السلام و بيان رسول خدا صلى الله عليه وآله حاكى است كه بايد در مورد منحرفين و بدعت‏گذاران افشاگرى كرد، به عبارت روشن‏تر آنها كه در جامعه، داراى موقعيتى هستند كه هدايت و ضلالتشان در جامعه اثر مى‏گذارد، اگر به گمراهى رفتند، بايد با افشاى آن به مبارزه فرهنگى با آنها پرداخت.
 به عنوان مثال: كسى كه شراب مى‏خورد و پشت فرمان اتوبوس مى‏نشيند، بايد او را افشا كرد، زيرا مسافران در خطر هستند و او با جان مسافران بازى مى‏كند و كار او در رابطه با جامعه است ولى اگر كسى مخفيانه در خانه‏ى خود شراب خورد، به نام افشاگرى جايز نيست كه آبروى او را بريزيم.

314) انعام / 149.
315) نور الثقلين، ج‏1 ص‏76.
316) اعراف / 12.
317) مضمون حديثى از امام صادق عليه السلام. كافى، ج‏2 ص‏162.
318) انعام / 162.
319) مائده / 31.
320) معانى الاخبار صدوق، ص‏33-35.
<<<  صفحه قبل  <<      « [صفحه 33]»      >>  صفحه بعد  >>>

فهرست
سخن ناشر
پيشگفتار
معناى گناه‏
واژه‏هاى گناه در قرآن‏
واژه‏هاى گناه در روايات
راه ديگر براى شناخت گناه‏
لعنت شدگان در قرآن‏
لعنت شدگان در روايات
لشكر عقل و جهل‏
اقسام گناه
تقسيم بندى گناهان در روايات
معيار شناخت گناهان كبيره از صغيره
موارد تبديل گناه صغيره به كبيره
گناه بزرگان از ديدگاه قرآن
مَثَل دانشمند غير متعهّد در قرآن‏
گناه بزرگان از ديدگاه روايات
گناهان كليدى‏
آژير خطر
زمينه‏هاى گناه در وجود انسان‏
زمينه‏هاى پيدايش گناه‏
زمينه‏هاى فرهنگى و تربيتى گناه‏
زمينه‏هاى خانوادگى گناه
زمينه‏هاى اقتصادى گناه‏
زمينه‏هاى اجتماعى گناه‏
زمينه‏هاى روانى گناه‏
زمينه‏هاى سياسى گناه‏
توجيه و دليل تراشى براى گناه‏
توجيه‏هاى گوناگون
توجيهات عقيدتى
توجيهات سياسى
توجيهات اجتماعى
توجيهات روانى
توجيهات فرهنگى
توجيهات اقتصادى
توجيهات نظامى
شناخت مرزهاى گناه‏
زهد و ترك دنيا
ترجيح اهمّ بر مهم‏
توجه به همه‏ى ارزشها
اهرم‏هاى بازدارنده‏ى گناه
تفكر در امور گوناگون‏
توجه به حضور خدا در همه جا
خود شناسى و توجه به شخصيت
ايمان به معاد
عرض اعمال
ياد مرگ‏
خداترسى و ترس از عواقب گناه‏
نقش عبادات در بازدارندگى از گناه
برخورد اسلام با گنهكار
تأديب اجتماعى
روايات و برخورد با گنهكار
نفرين امام صادق عليه السلام‏
برخورد امام كاظم عليه السلام‏
برخورد فقهى با گنهكار
آثار و پى‏آمدهاى گناه‏
كيفرهاى دنيوى گناه‏
كيفرهاى اُخروى گناه‏
احباط و پوچ شدن اعمال نيك
آثار گناه در روح و روان‏
آثار گوناگون گناه‏
توبه و پاكسازى
توبه از ديدگاه روايات‏
جبران گناه
جبران گناه از ديدگاه قرآن
جبران گناه از ديدگاه روايات‏
هماهنگى جبران با گناه‏
چند داستان در رابطه با جبران گناه‏
نكات و تذكرات‏