بد نيست، سيمايى از جنگ احد را ترسيم كنيم (خوب - است ابتدا از جنگ بدر آغاز كنيم) در سال دوم هجرى كه جنگ بدر واقع گرديد و مسلمانان پيروز شدند، كفار مكّه عقده و كينه به دل گرفتند؛ از يك سو افراد زيادى از آنان كشته شده بودند و از سوى ديگر راه بازرگانى آنها از راه مدينه بسته شده بود و آنها در پى انتقام بودند. عمروعاص و افرادى چند، ميان قبيلههاى دور رفتند تا بودجه جنگ آينده را تهيه نمايند، از سرزمين تهامه و قبيله كنانه، حدود چهار هزار نفر جنگجو آماده شدند، زنان را نيز براى طبل زدن، شعر خواندن و بستن راه فرار جنگجويان خود، به جبهه بردند؛ زيرا مىدانستند كه اگر فرار كنند، همسران و دخترانشان اسير مىشوند و عرب به اين خوارى تن نمىدهد. عباس، عموى پيامبر اكرم (صلّىاللَّهعليهوآله) كه يك مسلمان واقعى غير متظاهر به اسلام بود ، پيامبر (صلّىاللَّهعليهوآله) را از نقشه كفار مكّه مطلع ساخت. لشكر قريش از مكّه به سوى مدينه حركت نمود. پيامبر اكرم (صلّىاللَّهعليهوآله) با اصحاب مشورت كردند، رأى اكثر جوانان و حمزه اين بود كه به جاى سنگر گرفتن در شهر ، بيرون مدينه برويم. رسول اكرم (صلّىاللَّهعليهوآله) لباس رزم پوشيد و زره و شمشير خود را برداشت و مسلمانان حركت كردند. رسول خدا (صلّىاللَّهعليهوآله) نماز جمعه را خوانده ، با لشكرى بيش از هزار نفر به سوى احد رهسپار شدند. رسول خدا (صلّىاللَّهعليهوآله) ابتدا از لشكر سان ديدند، لشكرى كه در آن، پيرمرد قد خميدهاى به نام عمرو بن جموح را مشاهده مىكنيد كه چهار فرزندش را به يارى رسول اللّه (صلّىاللَّهعليهوآله) به احد آورده، خودش نيز با التماس اجازه شركت مىخواهد. لشكرى كه در آن، حنظله را مىبينيد كه شب عروسى او مصادف با شب عمليات در جبهه است، از رسول خدا (صلّىاللَّهعليهوآله) اجازه گرفت و رفت. يك شب نزد عروس بود و غسل نكرده با عجله خود را به جبهه رساند و شهيد شد و پيامبر (صلّىاللَّهعليهوآله) فرمود : من ديدم ، فرشتگان او را غسل مىدادند و در تاريخ اسلام لقب «غسيل الملائكة» «غسل داده شده به دست فرشتگان» را دريافت نمود. جالب اينكه پدر اين داماد(235)، در جبهه كفر و از پايه گذاران مسجد ضرار و پدر عروس(236)، نيز رئيس منافقان بود، ولى فرزندانشان اين چنين از آب درآمدند. در اين لشكر بود كه 9 نفر پرچمدار لشكر كفر، يكى پس از ديگرى به دست حضرت على (عليهالسلام) كشته شدند، در اين لشكر بود كه فرياد زدند، پيامبر (صلّىاللَّهعليهوآله) شهيد شد و گروهى روحيه خود را باخته، پا به فرار گذاشتند. در اين لشكر بود كه انس ، هفتاد زخم برداشت و جز خواهرش كسى او را نشناخت. در اين لشگر بود كه پيامبر عزيز (صلّىاللَّهعليهوآله) شخصاً در تنظيم صفهاى رزمندگان دخالت كرده ، هرگاه شانه سربازى جلوتر بود، فوراً او را به عقب مىراند. در اين لشكر بود كه ابودجانه، يار باوفاى رسول خدا (صلّىاللَّهعليهوآله) دستمال سرخى به پيشانى خود (به علامت استقامت تا شهادت) بست و شمشير را از دست مبارك پيامبر اكرم (صلّىاللَّهعليهوآله) گرفت و قول داد، آنقدر بجنگد تا شمشير خم شود. در اين لشكر بود كه پيامبر اكرم (صلّىاللَّهعليهوآله) پنجاه تيرانداز را به رياست عبداللّه جبير، مسئول حفاظت شكاف و بريدگيهاى كوههاى احد قرار داد، ولى چهل نفر از آنها به خيال اينكه مسلمانان به پيروزى كامل رسيدهاند و مشغول جمع غنائم هستند، منطقه حفاظتى را رها كرده، براى به دست آوردن غنيمت به بقيه پيوستند و دشمن هم از اين فرصت استفاده نمود و از همان محلى كه نگهبان نداشت، حمله كرد و مسلمانان را محاصره نمود و هفتاد تن از بهترين مسلمانان را شهيد كرد. در اين لشكر بود كه اكثر مسلمانان بخاطر شايعه شهادت پيامبر اكرم (صلّىاللَّهعليهوآله) پا به فرار نهاده، براى نجات خود از كوه بالا مىرفتند، و هر چه پيامبر (صلّىاللَّهعليهوآله) صدا مىزد كه برگرديد، هيچكدام اعتنا نكردند.(237) در اين جنگ بود كه پيامبر اكرم (صلّىاللَّهعليهوآله) هرچه تير داشت، پرتاب كرد و كمانش شكست. در اين جنگ بود كه حضرت على (عليهالسلام) در سن 26 سالگى، چنان از پيامبر اكرم (صلّىاللَّهعليهوآله) حمايت كرد كه ندايى در ميدان شنيده شد كه : «لا سَيف الاّ ذوالفقار، لا فتى الاَّ على»، «شمشيرى همچون ذوالفقار و جوانمرى همچون على بن ابىطالب نيست»، زيرا اميرالمؤمنين (عليهالسلام) با هفتاد زخم كه در بدن داشت از رسول خدا(صلّىاللَّهعليهوآله) دفاع مىكرد و از بيست و دو نفر كشته كفار، يازده نفرشان به دست مبارك على (عليهالسلام) هلاك شدند. در اين جنگ بود كه زنى به نام «نسيبه» كه در آغاز نبرد به رزمندگان آب مىداد، همين كه وضع دگرگون شد، شمشير به دست گرفت و از جان مقدس رسول اكرم (صلّىاللَّهعليهوآله) چنان دفاع كرد كه زخمهاى متعددى بر بدن اين بانو وارد شد، و بعد از جنگ، رسول گرامى (صلّىاللَّهعليهوآله) شخصى را براى عيادت به منزل او فرستاد. در اين جنگ بود كه دشمنان اسلام با شعار «اُعْلُ هُبَل ، اُعْلُ هُبَل»، «سرافراز باد، بت هبل» و با شعار «نحن لنا العزّى و لا عُزّى لكم»، «ما بت عُزّى داريم، ولى شما نداريد»، روحيه رزمندگان خود را تقويت مىكردند و پيامبر عزيز (صلّىاللَّهعليهوآله) در برابر شعارهاى آنان، شعارهاى توحيدى را به مؤمنان تعليم داد و بدين وسيله جلوى تبليغات مسموم را گرفتند.(238) در اين جنگ بود كه يكى از زنان، شوهر، پدر و برادر خود را از دست داد، ولى همين كه خبر يافت، پيامبر (صلّىاللَّهعليهوآله) سالم است، تمام ناراحتىهاى خود را فراموش كرده، شترى به ميدان آورد و جنازههاى شوهر، پدر و برادر را حمل نمود و هنگامى كه مردم برايش دل سوزى مىكردند، مىگفت : خوشحالم كه پيامبر (صلّىاللَّهعليهوآله) زنده است (239).
235) ابوعامر پدر حنظله بود. 236) عبداللّه بن ابى سلول پدر عروس و رئيس منافقان مدينه بود. 237) اذ تصعدون و لا تلوون على احد والرسول يدعوكم فى اخريكم، سوره آل عمران آيه 153 238) پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) در برابر شعار اعل هبل، اعل هبل، فرمودند، بگوييد: اللّه اعلى و اجلُّ و در برابر شعار دوم فرمودند، بگوييد: اللّهُ مولينا و لا مولى لكم، اللّهُ مولينا و لا مولى لكم. 239) گرچه اين بانو پيشتاز همه ايثارگران عالم است ، ولى در انقلاب اسلامى ايران، شاهد زنانى بودهايم كه چهار فرزند خود را، يكى پس از ديگرى به جبهه فرستادند و از دل به امام (ره) دعا كردند. در تاريخ مىخوانيم كه شتر به سوى مدينه نمىآمد، پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) به آن بانوى نمونه فرمود : شوهرت هنگام رفتن به ميدان از خدا چه خواست ؟ آن بانو گفت : دعا كرد كه به خانه برنگردد. پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود : دعاى او مستجاب شده، آن جنازهها را به مدينه نبريد و در همان اُحد دفن نماييد. |